....آسمون دل مریمیツ ....
×××فریاد در اوج سکوت×××
همه چی مثل هم .... روز ب روز میگذره بدون هیچ ....... اولین کلاس تدریسو شروع کردم 10/ اردیبهشت /1391 همیشه از اینکه تو دوراهی گیر کنم ترس داشتم ... الان تو اون دوراهیم .... دوراهی ک تصمیمم به تصمیم کسی دیگه بستست.... فراموش کردن کار من نیست .... فکر کنم کم کم باید با این چیزی ک تا حالا خودم ساختم واسه خودم چشم پوشی کنم.... بشم همون چیزی ک دیگران میخوان.... واقعا راست میگن از هر چیزی بدت بیاد همون میشه ... کاملا روزام داره تنفر وار پیش میره .... د.ا.ش.ت.ن.م.ن.ل.ی.ا.ق.ت.ن.م.ی.خ.ا.د.ع.ر.ض.ه.م.ی.خ.و.ا.د....... این ترمم داره تموم میشه ... واقعا دیگه اعصابم خورده .... دیگه نه حوصله چیزی دارم نه حال کاریه ... دنبال کارهستم ولی اینقدر خستم که اصلا حال دنبال رفتنشو ندارم .... هیچ انگیزه ای ندارم .... نمیدونم چرا اینقدر دارم سخت میگیرم ... نمیدونم از کدوم حرف تو دلم بگم ... دوس ارم به یه چی تکیه کنم ... اصلا نمیتونم روی کارام تمرکز کنم ... بیشتر تصمیمایی ک دارم تو ذهنم نمیمونه ... خیلی پریشونم ... قدرت هیچ چیزی ندارم .... کاش یه چیزی وا میستادم رو به روش چشامو میبستم بدون هیچ شکی تمام حرفامو براش میگفتم ... واقعا دییگه خستم .... از این که بخوام هر روز خودمو با کارایی مشغول کنم که فقط از روی اجباره ...اجبار اینکه فکر این همه مشکلاتو نکوبه تو سرم ... فکر اینکه تنهایی اینقدر روم اثر منفی نزاره .... تو فکر اینم که تدریس کنم .... فقط اصلا حسشو ندارم که بخوام از جایی شروع کنم .... نمیدونم چرا اینقدر از خودم بدم اومده .... کار خاصی انجام ندادم ولی یه حس بدی به خودم دارم .... فقط فقط دارم این روزارو میگزرونم بدون هیچ هدفی .... فکر کردن رو مشکلات برام خیلی عذاب شده قبلا همه چیز رو در نظر میگرفتم شاید چند هفته در بارش فکر میکردم تحلیلش میکردم نتیجه میگرفتم ... الان خیلی سرسری ازشون میگزرم .... انگار که نمیبینم ... حسی ندارم ... اعتقادی ندارم .... اینقدر بی حس شدم که حتی دیگه گذشته هم برام مهم نیست خاطره هام افکارم ... خیلی بدم میاد از اینی که هستم ... خودمو پشت یه قاب خندون قایم کردم .... اینقدر تو طول روز مثل سرخوشا الکی خوشم که بعضی وقتا دوس دارم فرار کنم .... شدم بیخیال بیخیال بیخیال .... متنفرممممممممممممممممممممممممم....
هرچند خیلی مسخره شروع شد و خیلی افتضاح داره پیش میره .... اصلا شد یه بار من بیام از خوشی بگم آخر فکر کنم داغش رو دلم میمونه .... کلی برنامه تو لیستمه ولی نمدونم با کدوم شروع کنم .... فعلا دنبال کارم ...هر چند یه مدت جای بابا میمونم سابقه کار بشه برام .... یه کمم تو فکر تدریسم ... دارم یه چندتا کتاب میخونم واسه تدریس .... ارشدم دیگه به فکر سراسری نیستم واقعا راست میگن ک هر چی بیشتر از عمر آدم بگذره کم حوصله تر میشه انگار هر چی میرم جلو همه چی بدتر میشه .... فکر میکردم به مرور زمان مشکلاتم تا اندازه ای حل میشه .... حل نشد ک هیچ بدترم شد ... خیلی حرفاو کارامو فراموش کردم ....بعضی وقتا نوشته هامو میخونم چیز زیادی یادم نیست ... انگار حرفای خودم نیست ... همه چیز داره همون چیزی میشه ک ازش وحشت داشتم و دارم .... اصلا نمیدونم چکار کنم .... ی.ل.ی.خ...... م.ا.ه.ن.ت..ی.ل.ی.خ حس میکنم دارم همه چیزو تحمل میکنم ..... بای شاید دیگه ننوشتم ... مثل همه شایدای قبل ....
| [-Design-] |

